تبليغاتX
پراپتي

پراپتي

برای ستارگان ابوذر که به تیرک خونین نشسته اند

می شود بهمن بیاید و تو به یاد بهمن نباشی با آن لبخند زیبا که وقتی تبدیل به خنده می شود جای خالی آن دندان کناری را نشانت می دهد و... و نگاه می کنی به دستهایت شاید ابوذر خدا پرست سوسیالیست جوده السحار که از او - کتابدار مینی کتابخانه ی مهدیه - به امانت گرفته ای هنوز در دستت باشد..

می شود بهمن بیاید وتو دلتنگ ولی نشوی که دارد  برنامه های کلوپ دینی دبیرستان ابن سینا را جمع و جور می کند وبا چه تلاشی و چه وسواسی...

می شود بهمن بیاید و عباد در خیال تو جولان ندهد با آن عینک ته استکانی که یک دسته اش هم شکسته و به زور بالای بینی بندش کرده...

می شود بهمن بیاید و تصویر حجت تمامی ذهنت را پر نکند با کتی که روی زیر شلواری راه راه پوشیده و دارد کتاب به دست از در مینی کتابخانه بیرون می رود...

می شود بهمن بیاید و عطر صفا و خلوص ماشاالله در باغ خاطرت نپیچد و یاد سادگی کودکانه ی روح الله دلت را لبریز غم نکند؟

                                                   ***

می شود نهاوندی باشی اما سرت را بالا نگیری  به دنیا فخر نفروشی و به آواز بلند بانگ برنیاری که :آهای مردم دنیا  این شش ستاره ی سرخ که در پهنه ی آن شب  چسبناک و قیری اینجور درخشیدند و شهاب وار آرامش شبانه را بر هم زدند ودر روزهای حقارت به نام انسان اعتبار بخشیدند وبه قول حضرت استاد شفیعی کدکنی آرامش گلوله های سربی را در جان خویش عاشقانه پذیرا گشتند همشهری های من هستند.

                                                     ***

می شود نهاوندی باشی و بهمن بیاید و تو به یاد آن تیتر نحس صفحه ی دوم کیهان نیفتی که :

سحرگاه امروز شش خرابکار تیر باران شدند.

                                                    

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 18:18  توسط navani  | 

از قلم افتاده بود

دوست گرمابه و گلستانم احسان که شیرین ترین ساعات را با هم داشته ایم می گفت در آن پستی که مربوط به سپردن جهان به شاعران بود یک شاعر را از قلم انداخته بودی که قابل چشم پوشی نیست.

عبید زاکانی را می گفت.

این رند طنازی را که جامه ی ریا و دورویی و مردم فریبی را برتن مدعیان با نیش قلم  می درد و زشتی و کژی قامتشان را عریان میکند.

موافقم .

بیاییم یک چند جهان را بسپاریم به عبید و به قول امروزی ها حالشو ببریم.

ته نوشت ۱ :آقای بلاگفا این سیستم کامنت گذاری ات ظاهرآ درست کار نمی کند و ما از نظرات دوستانمان محرومیم. بالا غیرتآ درستش کن.

ته نوشت ۲ :اگر ما دیر به دیر نزول اجلال می فرماییم  دل خوش نکنید که ما مرده ایم .نه زنده ایم و مارکوپولو وار سیر آفاق می کنیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 19:9  توسط navani  | 

شب یلدا با آجیل حاجی توکل و چکامه سیف الشعرا

در پست قبلی با ذکر خیری از سیف الشعرا بیتی از یک سروده ی بی نظیر ایشان را که خطاب به یک شاعری است که خودش اسمش را نیاورده وما هم نمی آوریم ولی ما و شما می دانیم کیست را آوردیم و شما خیلی حال کردید.

برای این که در این شب یلدا در کنار هندوانه و انار و آجیل حاجی توکل کیف شما را افزون کنیم گفتیم  آن  چکامه را هم با اجازه ایشان تقدیم حضور شما کنیم:

        ای که هستی  پیرو  موسی کلیم              روز عاشورا بیا بهر حلیم(هلیم ؟)

        من چو شمشیرم  ولیکن تو کلی               من چو شمشادم ولیکن تو  هلی

        شعر من مثل طلا و شعر تومانند مس           من شعر واضح بگویم تو کنی هی فس و فس

        دم تو  گشته  چو بازن  تنور                       هی کشی سیگار و هی هستی خمور*

        انتقاد از من کنی خوردت کنم                    مثل یک بمب اتم  پوردت  کنم

                                                                                            سیف الشعرا

*خمار

ته نوشت ۱: وقتی از ایشان راجع به خمور و پورد پرسش کردیم  ایشان فرمود چطور قدما و شیوخ الشعرا می توانستند برای جور شدن قافیه خورشید را خر کنند ما که سیف الشعراییم نتوانیم خمار را خمور و پودر را پورد کنیم.

دیدیم راست می گویند.

ته نوشت ۲:شو چلتو مارک با.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 12:12  توسط navani  | 

جهان را به وبلاگ نويس ها بسپاريد

براي امر مديريت وبلاگ هاي جهان سفري  به سازمان ملل داشتيم. وقتي كه با باراك و ديويد و نيكلا و رفيق ولاديمير و خواهر آنجلا و اين ها دور هم بوديم هي فكر كرديم  چه پيشنهادي بدهيم كه به قول بچه محل ها حسابي بتركونه.

يكدفعه يادمون اومد .

گفتيم آقا ساكت ، بياييد به پيشنهاد حكيمانه ي شاعر همشهري ما جناب عبدالملكيان جهان را به شاعران بسپاريد.

اولش يك قيل و قالي راه افتاد، هاي و هويي كردند، اما از آن جا كه حرف حساب جواب ندارد به ناچار تن دادند.

گفتند بسپاريم.

گفتم خوب بسپاريم.

اما بعد چون نزديك بود كه دعوا شود و كار به يقه گرفتن بكشد كه حالا بدهيم دست گوته يا دانته يا اليوت يا ويتمن يا الوار يا... ما پادر مياني كرديم و گفتيم :نمي شود آفا.ما پيشنهاد داده ايم ،خودمان هم مي گوييم بسپاريم به كي.

باز هم چون حرف حساب جواب ندارد واز طرفي هم يه جورايي از ما حساب مي بردند گفتند باشد شما بگو.

گفتيم باشد مي گوييم.

اولش پرنده ي ذهنمان پركشيد به سوي حضرت مولانا. ديديم  ايشان اصلآ وقت اين كار ها را ندارند.

چرا كه دستي به جام باده و دستي به زلف يار  دارند مستانه در زمين خدا نعره مي زنند.

گفتيم باشد مي رويم سراغ حضرت حافظ .

اما چه سود ايشان با لبخندي رندانه مارا بدرقه كرد: مرا به كار جهان هرگز التفات نبود.

از همان اولش هم قيد جناب خيام را زده بوديم چون مي دانستيم محال است از سد گزينش رد شود.

پس رفتيم دنبال جناب سعدي بگرديم كه ماركوپولو وار در سفر بود.اما پيدايش نكرديم . كجا بود خدا عالم. شايد در بغداد به كار گل واداشته بودنش.

خلاصه چون در مورد قدما توفيقي حاصل نشد آمديم سراغ برو بچ امروزي.

فكر شاملو را كه اصلآ از سر به در كرديم چرا كه مورد داشت در حد تيم ملي، از خيام بدتر.

فروغ و اخوان هم همينطور.

سپهري هم كه كز كرده بود داخل چيني نازك تنهايي خويش و به كار دنيا اعتنا نداشت.

مانده بوديم سر در گريبان كه چه كنيم كه يك شير پاك خورده اي گفت : چرا دور جهان مي گردي.

خوب بسپاريد به همين سيف الشعراي خودمان.

اول ذوق كرديم و گفتيم عجب فكر خوبي چرا به ذهن مبارك خودمان خطور نكرد اما بعد يادمان آمد كه اين شمشير برنده ي شاعران اصلآ روحيه انتقاد پذيري ندارد.مگر نه اين كه در آن شعر معروفش خطاب به آن شاعر همداني كه شما مي شناسيد مي گويد:

                                     انتقاد از من كني خوردت كنم

                                     مثل  يك  بمب اتم  پوردت كنم

 اين به كنار ، فردا دردسر اين آژانسي ها را هم داريم كه فكر مي كنند اين بنده خدا سه چهارتايي زرادخانه ي اتمي در صندوقخانه اش دارد.

حالا ما مانده ايم مستاصل كه چه كنيم. فلذا فكر كرديم بگوييم فعلآ جهان را بسپاريد به وبلاگ نويس ها تا بگرديم يك شاعر مناسب پيداكنيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 17:59  توسط navani  | 

مدتي اين مثنوي تاخير شد

راستش را بخواهيد اگر آقاي علي حسيني يادآوري نمي كردند كه از تيرماه دكان وبلاگمان بسته مانده است خودمان ملتفت نبوديم عجب غيبت كبرايي فرموده ايم.

ازبس زود مي گذرد.

براي  آن دوستاني كه در روزهاي اخير تولد سي سالگي شان را جشن گرفته اند مي گويم اين عمر آدم ها كه تا سي سالگي  سلانه سلانه طي طريق مي كند ، همچي كه از گردنه سي سالگي عبور مي كند چنان سرعت مي گيرد كه فكر مي كني به فرشته ها يك اضافه كار حسابي داده اند كه بيشتر هل بدهند يا بلانسبت ،روم به ديوار ، گلاب به روتون پاي يك مقداري نشادر در ميان است!

آخر چه خبر است؟ ما تا رفتيم يك ذره به رسالت اصلي و اساسي خودمان كه همانا مديريت وبلاگ هاي جهان است برسيم ديديم شده پنج ماه .

ولي چه بايد مي كرديم؟

وقتي همه ي دنيا (البته بجزسوريه) بلبشو شده وكل سران دول عربي و آمريكايي و اروپايي و اسپانيولي و... آمده اند زنبيل گذاشته اند ، نوبت گرفته اند و با خواهش و تمنا از ما مي خواهند كه با رهنمودهاي حكيمانه خود مشكلات عديده شان را حل بفرماييم، حالا ما بگوييم كه نه وقت نداريم ،مي خواهيم وبلاگ بنويسيم؟

خوب درست است كه ما كارشناس همه چيز هستيم ، اما انصافآ حل كردن اين همه مشكل  هم كار آساني نيست . مي روي به شلوغ پلوغ كشور هاي عربي برسي ،مي گويند آقا بدو بيا كه در اروپا بلوا شده،پايت به اروپا نرسيده مي گويند كجايي كه توفان انقلاب ! آمريكا را در نورديده...

خلاصه همچي گرفتار سر و سامان دادن به اوضاع اين و آن ميشوي كه وبلاگ نوشتن كه يادت مي رود هيچي گذر واژه ات را هم فراموش مي كني(پارسي را پاس داشتم)

اين آخري ها هم كه اين ساركوزي و كامرون هي التماس مي كردند برويم آشتي شان بدهيم به يكباره دوستان زنگ زدند آقا كجايي كه هرچي سكه توي خزانه ي مملكت بود را مردم خريدند و بردند .

ما ديديم اي دل غافل مثل اين كه رفته ايم پي نخود سياه...

فلذا براي آن كه از فراق سكه سكته نكنيم دويديم و دويديم تا به صف هاي شبانه ي سكه رسيديم،

اما تا الان هرچه زور زده ايم نتوانسته ايم يك جاي اين صف هاي دراز خودمان را جا بدهيم .

پس اگر از ما مي شنويد ول كنيد وبلاگ خوندن و ايضآ نوشتن را ، برويد يك جايي در صف پيدا كنيد، اما اگر زورتون رسيد و تونستيد نامردي نكنيد يه جا هم براي ما رزرو كنيد.

اجرتو وا سيد قاشق تراش!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 19:39  توسط navani  | 

اندر حکایت اختراعات و اکتشافات (1)

البته بر همه ي ما واضح و مبرهن است كه تمامي اختراعات ، ابداعات و اكتشافات بشر يك ريشه اي در نهاوند دارند.

مي گوييد نه ؟!

مثال مي زنم.

همين آتش  را اولين بار ما كشف كرديم . بعد هم براي اين كه هم خودمان و هم ديگر جهانيان یادمان و يادشان بماند هرسال شب عيد نوروز مي رويم پشت بام  و  آتش بازي مي كنيم.

حالا هي دشمن  داستان سرايي كند كه يك پادشاهي بوده وسنگي پرت كرده ماري را بكشد و آن سنگ هم خورده به يك سنگ ديگر و جرقه زده و بوته هاي خشك با آن جرقه آتش گرفته اند.

خوب تازه اگر هم اينطور باشد قطعآ اين اتفاق در نهاوند افتاده ، فوقش بين دو راهي كنگاور تا دو راهي بروجرد!

يا همين پل.

كدام پل؟ همين پل روي رودخانه را مي گويم.

از عجايب روزگار يكي هم اين است كه اصفهاني ها همين سي و سه پل و پل خواجو را از روي پل لاغه و پل حاج عليمراد كپي كرده اند.

حالا ممكن است دشمن بگويد چطور مي شود؟!آخه پل هاي اصفهان مربوط به دوره ي صفويه هستند و پل هاي شما خيلي خيلي دور برويم مال پهلوي اول يا نهايتآ مال  دوره ي قاجار.

اين ها ديگر نق هاي غير منطقي است. چون اولآ اين ديگر به مامربوط نمي شود كه صفويه عجله داشته اند قبل از قاجار و پهلوي  بيايند .مي مردند اگر يك كم صبر مي كردند بعد از آن ها بيايند.

دومآ اگر عكس اين بود كه عجيب نمي شد.

اتفاقآ يادم آمد كه يك  روز ملا نصرالدين مي گفت: از عجايب خلقت يكي هم مرغي است كه از كفتر بزرگ تر واز گنجشك كوچكتر است .

گفتند : ملا اين كه نمي شود بايد از كفتر كوچك تر و از گنجشك بزرگتر باشد.

ملا با يك نگاه عاقل اندر سفيه فرمود: اگر اينطور باشد كجايش عجيب است!!

خدا وكيلي جواب از اين كوبنده تر؟!

ما بزودی نمونه های دیگر را هم خواهیم گفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 15:37  توسط navani  | 

حال خوب حال بد

آدم وقتی حالش خوب نیست بهتر است دست به قلم نبرد (و به قول دکتر زرینی دست به کیبرد). چون ممکن است به قول سهراب سپهری به مهتاب هم بد وبیراه بگوید یا بشود حکایت آن همکلاسی مادر مرده ی ما در آن امتحان آخر ترم که چون مسئله ها را خیلی سخت دیده بود حالش بد شده بود و در حاشیه ی ورقه ی امتحانی یک حرف های خیلی بد و بی تربیتی (روم به دیوار) خطاب به مادر و خواهر محترمه ی استاد نوشته بود تا بعد پاک کند اما چنان در چنبره ی حل مسائل گیر افتاده بود که یادش رفته بود آن جملات و عبارات زرین را پاک کند وخوب بعدش هم که معلوم است که چه می شود...

ما هم تا می آمدیم یک گشتی در دنیای مجازی بزنیم خبر های تجاوز و تعرض بود که بر سرمان آوار می شد.یک جا دوازده سیزده تا از این اراذل و اوباش مثل اسپایدر من از دیوار باغی بالا می کشند. یک جای دیگر پنجاه نفری از فامیل های همان اراذل و اوباش اولی زن بی دفاعی را از ماشین پیاده می کنند. یک جای دیگر یک خانم دکتری توی چنگ چند تا دیگه از دوستای همون اراذل می افته و تا بخوای از این دست خبرها...

حالا شما انتظار دارین با شنیدن این خبر ها که میشه گفت یا خبر هایی دیگه که گفتنشون خطرناکه حسن !! آدم حالش خوب بمونه ؟و با این حال می تونه راست راست راه بره و وبلاگ های جهان رو مدیریت کنه؟

اما بعد که مسئولین خیلی ناز نازی مارا شیر فهم کردند که علت اصلی آن قضایای خیلی بد چه بوده ما کم کم حالمان خوب شد .

ما تازه فهمیدیم که اگه خانم ها توی باغ و منزل و خونه ی خودشون لباس های نامناسب نپوشند یا با ماشین بیرون نرن یا دکتر نشن انشالله براشون اتفاقی نمی افته خوب خیالمان راحت شد و حالمان کم کم رو به بهبود گذاشت.

البته فقط یک نگرانی کوچکی باقی مانده که نمی گذاره ما همچی خوب خوش خوشانمون بشه و اون اینه که این آقا حشمت فردوس رفته تو تریپ خباثت و پاشو  کرده تو یک کفش که این پسر گوگولی مگولی ستایش خانم و بگیره و امید واریم که مسئولین خیلی محترم مانع از این کار خیلی بد بشوند .

ما هم دعایشان می کنیم و می رویم که فارغ البال برسیم به رسالت اصلی و اساسی مان.

کجا بودیم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 18:7  توسط navani  | 

یک کلام ختم کلام

اصغر فرهادی سازنده ی به یاد ماندنی   های سینمای ایران اخیرآ گفته:

این روز ها هیچ کس حال خوبی ندارد.

همینطوره نه؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 19:1  توسط navani  | 

نقد حال

می بينم کار های زمانه ميل به ادبار دارد؛

 وچنانستی که خيرات مردمان را وداع کردستی؛


و افعال ستوده و اخلاق پسنديده مدروس گشته ؛

 و راه راست بسته ؛و طريق ظلالت گشاده ،

و عدل ناپيدا ؛ و جور ظاهر ؛

 و علم متروک و جهل مطلوب ؛ ولوء م و دنائت مستولی


و کرم و مروت منزوی ؛ و دوستی ها ضَعيف و عداوت ها قوی

 ونيک مردان رنجور و مستذل وشريران فارغ ومحترم


و مکر و خديعت بيدار و وفا و حريت در خواب ؛

ودروغ موثر و مثمر وراستي مردود و مهجور ،


 وحق منهزم و باطل مظفر ؛

و متابعت هوی سنت متبوع وضايع گردانيدن احكام خرد طريق مشروع ،


ومظلوم محق ذليل و ظالم مبطل عزيز ؛


وحرص غالب وقناعت مغلوب ؛

 و عالم غدار بدين معانی شادمان ؛و به حصول اين ابواب تازه وخندان ... 
كليله ودمنه (تصحيح استاد مينوي )

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 8:44  توسط navani  | 

منشور اخلاقي

يكي از دوستان (كه  اطمينان قلبي نداشتیم نفوذي دشمنان نباشد)به ما گفت: در راستاي اين كه شمارسالت مديريت  وبلاگ ها جهان را بر دوش داريدبهتر است يك منشور اخلاقي بنويسد كه نصب العين همه ي وبلاگ ها بشود.

ما يك كمي فكر كرديم و ناگهان گفتيم :باشد يك منشوري بنويسيم كه اگر در مجمع عمومي سازمان ملل هم بخوانيم همه را ميخ خودمان بكنيم.

فلذا دست به كار شديم.بعد از كلي شب نخوابي منشوري نوشتيم که اگر هفتاد من نباشد بايد يك پنجاه و نه مني باشد.و اينجوري شروع مي شد:

۱-بلاگر نبايد مو هاي سيخ سيخي داشته باشدو به كار بردن ژل(و حتي كتيرا) اكيدآ ممنوع است.

۲-پوشيدن شلوار هاي تنگ و فاق كوتاه مخصوصآاز نوع بلوجين كلآ عمل بي تربيتي بوده و ممنوع است.

۳-ریش بزی مخصوصآ از نوع بدون سبیل آن موجب محرومیت مادام العمر خواهد شد.

۴-اهالی وبلاگ از حضور در هر میهمانی که آدم های غیر مذکر در آن حضور داشته باشند اکیدآ اجتناب ورزند.

تبصره:هیچگونه وابستگی نسبی یا سببی موجب کان لم یکن شدن این ماده نمی شود.

ما یک مکثی کردیم تا نفسی چاق کرده و ادامه دهیم دیدیم بلا به دور هردو چشمان حضار به قاعده ی دو بشقاب گرد شده و ایشان یک پچ پچ هایی می کنند.بعد آن دوست ما من و من کنان عرض کرد که این همان منشور فدراسیون فوتبال نیست؟

این بار ما شگفت زده شدیم که جل الخالق ما هنوز از منشورمان رونمایی نکرده ایم کپی برداری از آن شروع شده آن هم بدون پرداخت حق کپی رایت.

لذا آن منشور را به بایگانی تاریخ سپردیم وباز چند شبی را تاسپیده بیدار ماندیم واین بار منشوری نوشتیم که به فوتبال که سهل است به ورزش زورخانه ای ومیل وکباده هم ربط پیدانمی کرد و دهان دشمنان را می بست.

اما این دوست ما که کم کم داشت درجه ی مشکوکیت او بالا وبالاتر می رفت چند بند از منشور جدید را خوانده ونخوانده دوباره چشمهایش گرد شد این بار به اندازه ی دو تا دیش ماهواره ودر کمال بی تربیتی عرض کرد این ها که همان مقررات دانشگاه است برای جماعت غیر مرد که مانتو روشن نپوشند و تبرج نکنند و نخندندو...

ما دیگر حسابی به رگ غیرتمان برخوردوبه ایشان فرمودیم اصلآ شما بگو چه جوری می نویسند و به گفته ی شاعر :گر تو بهتر می زنی بستان بزن !

ایشان هم که بد جوری در مخمصه گیر افتاده بود با ترس ولرز (آن هم از نوع کی یر کگوری) یک چیز های نامفهو می زیر لب گفت که ما بعضی هایش را اینجوری شنیدیم که خالی نباید بست  دروغ نباید گفت  تهمت نباید زد  پرونده سازی نباید کرد  به مخالف باید احترام گذاشت واجازه داد حرف بزند کرامت انسانی را باید پاس داشت  خودرا معیار حق نباید دانست و...

که ما خونمان به جوش آمد و نگذاشتیم ادامه بدهد .چون دیگر شکمان به یقین تبدیل شد که این آدم ریگ که چه عرض کنم یک قلوه سنگ در کفش دارد این هوا.

پس به ایشان یک نهیبی زدیم که بیچاره نزدیک بود قالب تهی کند.

از آن روز هم نطقش کور شده شما از سنگ صدا می شنوید ازاین دوست سابق مانه.

ما هم از خیر منشور اخلاقی گذشتیم و گفتیم همان بهترکه بدون منشور وبلاگ های جهان را مدیریت  کنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 9:18  توسط navani  | 

ورکواز

اگر پافشاری خیل بی شمار طرفداران وبلاگمان نبود ما رسالت اصلی و اساسی خودمان را که همان مدیریت وبلاگ های جهان باشدرا ول نمی کردیم برویم جشنواره ی ورکواز(البته همچنان که ذغال خوب بی تاثیر نیست از خوردن ورکواز هم نمی شد گذشت.به خصوص که نمی شود آن را تو آپارتمان پخت)پس رفتیم وچون دیر رسیدیم هرچه کردیم نتوانستیم بسیلیکیم(معادل تهرانی اش چیه؟)یک گوشه کنار سالن.پس سرمان را انداختیم پایین و رفتیم در حیاط نزول اجلال فرمودیم.فلذاچون نه چیزی دیدیم نه چیزی شنیدیم گزارش جشن را می گذاریم به عهده ی آنانی که در سالن بودند.

اولین قاشق ورکواز که رفت بالا حالی دست داد ودر آن عوالم هورقلیایی ما به یکباره تصمیم گرفتیم یک شعری در رثای ورکواز بسراییم که  تا ابد بر تارک ادبیات جهان بدرخشد.

اول خواستیم آن را در قالب غزلی قصیده ای ترکیب بندی ترجیع بندی چیزی جاودانه کنیم دیدیم قبل از ما بزرگانی چون زنده یاد امینیان و جناب اسدالله حیدری حق مطلب را ادا کرده اند.پس گفتیم تا کسی نگفته ما یک شعر سپید بگوییم تا نقطه عطفی بشود در تاریخ ادبیات و آشپزی جهان.

لذا سر در گریبان تفکر فرو بردیم وچون سر بر آوردیم این شعر را سروده بودیم:

گفتم تو را در قامت غزلی تصویر کنم

(اگر نشد با قصیده ای)

پس پاورچین پاورچین

به باغ واژه ها رفتم

و آن ها را که با نام شکوهمند تو دمساز بودند

با سرانگشت مهر از شاخه جدا کردم:

ناز  گاز  غاز  نیاز  پرواز  و حتی دراز !!!

تا به جادوی وزن وقافیه

این واژه ها را با نام تو همراه کنم.

افسوس

نسیم اردیبهشت تا شمیم تو را از کانال کولر آورد

وزن را شکست

قوافی را پریشان کرد

وبا خود برد.

وفقط بر جای ماند نام دلربای تو

ورکواز

***

آن جا که تو باشی

بیف استراگانف را مجال عرض اندام نیست

وپیتزا ولازانیا از تیر رس نگاهت می گریزند

تلخینه هم با تو هماوردی نتواند

سردم وکنگر که دیگر هیچ.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 13:46  توسط navani  | 

لفی از کامنت

با همین سه پستی که ما انشا فرمودیم تا کنون میلیون ها کامنت تقدیر و تشکر و اعلام هواداری از سوی همشهری های نهاوندی و میلیون هاتا هم از سوی دیگر هوادارانمان در اقصی نقاط عالم به سوی ما سرازیر شده است و کم مانده لف کامنت بلاگفا را ببرد.

حالا شما حتمآ از ما می پرسید پس چرا این کامنت ها درج نشده؟

ماهم می فرماییم :به به این پرسش خیلی خیلی خوبی است و پاسخ آن این است که احتمال دارد در بین این میلیون ها کامنت هواداران ما یک چندتایی هم از جانب دشمنان ما درشاخ آفریقا یا جزایر کارائیب یا قبایل استرالیاو یا اصلا از همین شهر های نزدیک ما مخصوصآ از آن شهری که شما می شناسید ومن نمی خواهم اسمش را بیاورم به سوی ما گسیل شده باشد.

لذا ما شبانه روز مشغولیم به این که این کامنت ها را غربال کنیم.آثار دشمنان را بیابیم و معدوم سازیم وبعد به انتشار بقیه اش بپردازیم.

پس منتظر باشید.

ته نگاشت ۱ :میلیون ها تن از هوادارانمان در خارج از نهاوند خواهش کرده اند که ما برابر نهاده(همان معادل ) واژه های نهاوندی چون لف و کل وغیره را برای ایشان بیان کنیم. ما این کار را نمی کنیم چون ایشان باید بروند عرقریزی روح (به تعبیر فالکنر ) بکنند و زبان مارا یاد بگیرند. گرچه کا رخیلی سختی است. مثلآچند وقت پبش من در همین وبلاگستان دیدم که بلاگر های زبان دان مجربی مثل آقا بزرگ و سرکار خانم سمیرا بانو وجوجه اردک و حمید خان دست به دست هم دادند که به سهبا خانم این زبان را بیاموزند و ظاهرآ موفق نشدند.البته اجرشان محفوظ.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 18:28  توسط navani  | 

همشهري هاي وبلاگستان

 ما كه رسالت مديريت وبلاگ هاي جهان را بر دوش داريم  گفتيم بياييم از وبلاگ هاي همشهري هايمان شروع كنيم.پس ردشان رازديم.چند تايي شان را كه شناسايي كرديم آمديم كلشان را گرفتيم(معادل تهراني كل چي ميشه؟) ديديم  جمع صميمانه اي دارند.    افسوس كه هيچ كدامشان را نه ديده ام نه ميشناسم. ولي خوب چه اهميت دارد . نوشته هايشان همه صمیمی است و دلپذیر. 

راستش يك مقدار هم اين صميميت سيال فضابود كه  ما را شير كرد كه دوباره مرتكب توليد وبلاگ بشويم. 

در هر حال حالا ماييم و وبلاگ خودمان و مديريت وبلاگ هاي جهان.

ته نگاشت ۱:نام مبارك چندتا وبلاگ همشهري را كه معمولآ سر ميزنم بدون كسب اجازه گذاشتم در لينك دوني وبلاگم.اگر ناراضي باشين دندم نرم بفرمايين ور مي دارم. 

ته نگاشت ۲:اگر يه وقت ديديد يكي وا پا پالا پريد تو جمعتون بدونيد منم. اومدم رسالت تاريخي خود را ايفا كنم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 18:36  توسط navani  | 

وچرا پراپتي ؟؟

در راستاي اين كه ما اراده كرده ايم وبلاگ هاي جهان را مديريت كنيم از ديگران پرسيديم چه بايد بكنيم.

بعضي از آدم هايي كه بعدآ فهميديم يا مغرض هستند يا به اردوگاه دشمن تمايل دارند به ما گفتند شرط مديريت بر وبلاگ هاي جهان اين است كه شما اول وبلاگ خودتان را آنقدر  خوب مديريت كنيد كه الگو بشود براي جهانيان...

ما فورآ به نيات خائنانه اين ها پي برديم و  گفتيم اصلآ هم اينطور نيست.

آن ها هم گفتند پس چطور است.

فرموديم از همه چيز مهمتر شعار هاي كوبنده ودشمن شكن است كه اگر با مشت گره كرده هم همراه باشد ديگر حرف ندارد.و صد البته در شعار هم از همه چيز مهمتر وزن و آهنگ و رديف وقافيه است وگرنه معني و مفهوم كه اهميت ندارد.

بعد فكر كرديم حالا تا بشينيم يك چند تايي شعار دشمن كوب اختراع كنيم بياييم يك نام خوب براي وبلاگ خودمان انتخاب كنيم.

پس سالها سر در جيب تفكر فرو برديم.وبدين سبب نشد كه برويم پي كار و زندگي و مجبور شديم مرتب از جيب بخوريم .خورديم وخورديم تا جيبمان خالي شد.ولي ما براي حفظ آبرو مي گفتيم جيبمان پراست.واگر كسي مي پرسيد پراز چي؟في الفور مي فرموديم :پر از خالي...                                      زنده ياد اخوان ثالث هم سروده است :از تهي سرشار                                                                   وبه يكباره به ما الهام شد اسم اين نوزاد را بگذاريم پر از خالي                                                        اما ديديم دور از جوانمردي است كه به زبان مادريمان نباشد .                                                         واينجوري شد كه بر پيشاني اين وبلاگ نام با شكوه پر اپتي را حك كرديم كه نياكان ما در نهاوند بسيار به كار مي بردند و اگر امروز مهجور است هيچ تقصير من نيست.

ته نگاشت ۱ : من سروده ي زيباي اخوان با اين نام را بسيار دوست دارم و در آينده هرجا مطلب كم آوردم آن را مي آورم.(چي گفتم!)

ته نگاشت ۲ :فعلآ از آش رشته نام گذاري خبري نيست. همه چي گران شده.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 14:48  توسط navani  | 

طلوع

اولین وبلاگم در بلاگفا سر زا رفت.در بلاگ اسکای در چند ماهگی بی شیر ماند وجوانمرگ(کودک مرگ؟!)شد.ماند آن یکی که در بلاد پرشین بلاگ به دنیا آمده بود.جان کند تا خودش را کشاند به دو سالگی. اما دریغ که در عنفوان جوانی ضربه مغزی شدو امروز سالهاست که در کما تشریف دارند. دلم هم نمی آید اکسیژنش را قطع کنم تا هم او راحت شود هم من.

بعد از این همه داغ پشت دستم را داغ کردم(عجب صناعت ادبی!!) که دنبال وبلاگ پس انداختن نروم.تا امروز هم بر سر آن عهدی که با خود داشتم بودم (مثل شعر شد!)و مصمم بودم همچنان باشم.

اما نشد. چرا نشد؟خوب راستش نتوانستم در برابر سیل نامه هایی که در سفر های استانی از اقصی نقاط این ملک مثل پاقلا و سه قلا و دو خواهران و در شیخ و باغچه توکلی و گلشن و گوشه سرتل وپشت دروازه و مرحوم کوچه درازه بگیر و بیا تا جدیدالتاسیس هایی چون فرمانداری و مهدیه و جوادیه و...به سویم روان بود  واز هزار یکی هم کار وتراول نمی خواست مقاومت کنم.

باید چه می کردم با این درخواست های میلیونی مردم که یکصدا از من یک وبلاگی می خواستند که چون خورشیدی درخشان از پس ابر های تیره رخ بنماید و با انوار خویش همه جا را منور سازد(عجب نثری!)و همه ی وبلاگ های جهان را مدیریت کند(این خیلی مهم است.)

شما بودید چه می کردید؟

خوب من هم همان کار را کردم. خونم به جوش آمدو شد آنچه نباید بشود.

رعدی غرید.برقی جهیدو به ناگه وبلاگی با نام پر اپتی طلوع کرد...

حال این شما واین هم پر اپتی

اگر آمدید و سر زدید اجرشما با سید قاشق تراش!

اگر کامنت گذاشتید کر داود کو سوار دور سرتو

وگرنه حوالتو دام و بو پیره ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 12:27  توسط navani  |